پيغام مدير : سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنیهمه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...کلمه پیدا کردن برای گفتن بغضت سخته...زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سختهمجبورم بنویسم...این جابرای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته
--------------------كد لينك ما :
براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد :
قالب وبلاگ | آموزش همه چيز از گرافيک ا فغانستان سیاسی اجتماعی نامه و متنهای عاشقانه جذاب وبلاگ اقای نگارش کیمیای ناب اطلا عات در مذهب شیعه ادم بودن یا نبودن شبهای پیشاور در مرد سینمای افغانستان فیلتر شکن پیغامها دوستان دست نوشته های یک دل شکسته کانون محبت .شعر و ادب ويلاي عشق عشقانه ها مهر اسموني بپيچون سرگرمی غلام احمد احمدی (نفسی عمیق تهران) دختران هزاره بهار بی برگ کی میاد ستاره چینی؟ سودای عشق دنیای معلومات آزادی حق همه است باران بهاري وبلاگ حقوقي قالب هاي حرفه اي براي شما سرگرمي : تفريح : خنده جووني آنلاين
قالب های توپ برای شما وبلاگ دوست خوبم حارث جان از كاپيسا خانه ی خلوت دل باز تو را می طلبد سیاسی و اجتماعی عاشقانه عا شقانه های من دختر افغان دست نوشته های یک دل شکسته عکس های دیدنی لینک سایتهای افغانستان افغانستان قلب اسیا عکسهاي داغ از ... واي (5263)آرشيو لينكدوني
علی امینی
تقدیر.............................................
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
سلام دوستان عزیز و گرامی مقدم شما را به وبلاگ عاشقانه ها گرامی میداریم..... نقطه نظرات پیشنهادی و انتقادی شما در مورد این وبلاگ برای بهترشدن این وبلاگ کمک خواهد بود..... امید وارم از بودن دراین وبلاگ لذت ببرید و چشم به راه آمدن دوباره و نظرات شما هستم اخبار افغانستان آمار
طراحي شده توسط علي کورشفر www.2Temp.com www.TakTemp.com
آخرین آرزوی من............... ( )
آرزو دارم که در واپسین دم مرگ این پرده ی حجب را کنار زنم و تو را بخواهم. آری در آن روز، در آن دقیقه که بدن ناتوانم دیگر تاب تحمل بی مهری تو را نیاورد. وقتی ببینم که قلب در مانده ام بیش از این قادر نیست از عشق تو به طپش در آید آنگاه راز دل را فاش خواهم کرد و به آخرین دوستی که تا آن دقیقه به من وفادار ماند پناه خواهم برد، به دامنش خواهم آویخت و در خواست خواهم کرد تا تو را به بالینم بیاورد. در آن هنگام که ناقوس بزرگ با طنین شمرده زنگ سپیده ی صبح را خبر می دهد و پرهیزکاران را به سوی خود می خواند. همان لحظه که شمع نحیف آخرین قطرات اشک های گرمش را بر جسد بی جان پروانه عاشق فرو می چکاند. و از دور صدای زنگ کاروان های سحر خیز به گوش میرسد. من اجابت آخرین آرزویم را در خواست خواهم کرد. و چشم هایی را که یک عمر به دنبال تو بوده خواهم دوخت تا پیش از آنکه اشعه ی زرین و گرم خورشید از آن داخل شده بر بدن سرد من بتابد. تو از درون آئی و با حرارت محبت خویش آخرین لحظات حیاتم را گرمی و نشاط بخشی. می دانی چقدر اشک در دیدگان من جمع شده؟ می دانی چقدر غم هجران و رنج بی مهری تو قلب ناتوانم را می فشارد؟ همه ی اینها را پنهان داشته ام تا در آن هنگام که ساعت واپسین فرا رسید شاید دل تو به رحم آید و به سویم آئی. آنگاه همه را به دامن تو خواهم ریخت و از بی مهریت شکوه ها خواهم کرد. آنقدر اشک می ریزم تا حرارت قلبم، آتش عشقم بتواند تو را در خود بسوزاند. اگر پیش از آنکه نسیم سرد مرگ این شعله ی پریده رنگ و لرزان را برای ابد خاموش کند به بالینم بیائی. یکدم به چشمان سیاهت می نگرم و سر به دامانت می گذارم و پس از آن با دلی خالی از اندوه برای ابد چشم بر هم می نهم. ای کاش زودتر آن دم آخر فرا رسد شاید یک لحظه تو را در کنار خود ببینم.
لينك ثابت
( )
عشق..........کلمه با مفهومیه ! ......عاشق...... دوری........ شوق دیدار.......... جدایی....... خدایا...............نمی دوونم تا حالا عاشق شدین؟! یه عشق صادقانه و پاک, چه حس قشنگیه دوست داشتن وقتی آدم یکیو با تمام وجودش دوس می داره ,یکی که واسش عزیزترینه ,یکی که تمام هست و نیستشه........... وقتی.........وقتی....... مجبور می شی از محبوبت از نازنینیت واسه همیشه جدا بشی .......چقدر سخت و دردناکه......... احساس می کنی تمام دنیا با تمام بزرگیش اوونقد کوچیکه که تو و اوون عزیزرا نمی تونه کنار هم نگه داره........ چرا خدا ما آدما را عاشق می کنه؟! شاید به خاطر اینه که با عشقای پاک زمینی به ذات عشق که خود خدای مهربوون هست پی ببریم........... نمی دوونمای کاش فقط یه بار فقط یه بار عزیز دلمو می دیدم کسی که با تمام وجود ناچیزم دوسش دارم واسم دعا کنین ,یه متن قشنگی را خووندم(از آقای تنها) که یه جورایی حرف دلم به دوست عزیزی هست که هرگز ندیدمش تقدیم به آرامم
گشت زمان ........... ( )
روی دامان تو مستانه سر ما، زیباستخواب پروانه به دوش گل ِزیبا، زیباستدر گریبان تو اشکم چه پر از جلوه شده استشبنم آویخته بر دامن گلها، زیباستدر قفس مردن مرغان شکیبا، زیباستبی خبر خلق از از این سوختن ما، بهتر.شعله ی شمع، به تاریکی شبها زیباستدست پرورده ی کس نیستم این عزّت منجلوه ی لاله ی روییده به صحرا، زیباستزین همه نقش و نگاری که بر این کارگه استسر به زانو زدن مردم دانا زیباستسرخی روی شفق نخوت خورشید شکستسر نگون گشتن فواره ز بالا، زیباستحاصل کرده ی ما گشت زمان می خواهدعکس امروز، در آیینه ی فردا زیباستدر گذرگاه تو این گریه ی من زیبا نیستحالت چشم تو هنگام تماشا زیباست
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
«تنها نشانه ای...» ( )
چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيار انديشه هايم ،انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب كند
خدایا مارا آن دِه که آن بِه
به یاد گذشتهآن رخ شاداب و زیبا یادم آیدآن همه ناز و تمنا، یادم آیدگونه ات چون برگ گل بود و دلم رابرده بود آسان به یغما، یادم آیدبا غرور و ناز، هر جا می گذشتیمی شدم محو تماشا، یادم آیددل چنان در دام زلفت بود حیرانمثل صیدی مانده تنها، یادم آیدقصه ی زیبائیت ورد زبانهابود، در اینجا و آنجا، یادم آیدحالیا بنشسته بر سر برف پیریباز هم آن عشق و رؤیا یادم آیدحیف، گم شد دیگر آن شور و جوانیزان گذشته، داستان ها یادم آید(حسین حقایق)عشق نخستین(از لئوپاردی)همیشه روز آغاز عشق نخستین را به یاد می آورم. آن روز را به یاد می آورم که برای اولین بار کشاکش عشق را در دل احساس کردم و با خود گفتم: « اگر عشق این ایت، چه درد جانکاهی است!».دیده بر زمین افکندم و مدتی دراز دنبال آن کس که برای نخستین بار، شاید بی آنکه خود بخواهد، دلم را آماج تیر عشق کرده بود نگریستم. راستی ای عشق، چه رهبر بدی بودی! آخر چرا یک چنین احساس دلپذیر، باید این همه هوس و این همه رنج به دنبال خود داشته باشد؟وقتی که عشق در دلم راه یافت، دریافتم که این شادمانی، نه با صفا و خلوص، بلکه با غم واشک همراه است. ای دل آشفته، وقتی که بدین حقیقت پی بردی، دچار چه هراس و اضطرابی شدی! یادت هست که چطور مرا در غو غای روز و خاموشی شب، گاه نگران و گاه خوشبخت واداشتی که آه های سوزان از دل بر آرم و بی تابانه بر بستر خود بغلتم؟ یادت هست که هر وقت افسرده و خسته، دیدگان را از پی خفتن بر هم می نهادم، چگونه تب و هذیان مرا ناگهان از خواب بیدار می کرد؟ اوه! در میان تاریکی، چهره ی زیبای دلدار چه روشن در نظرم جلوه می کرد! دیده بر هم می نهادم تا بهتر او را تماشا کنم. سراپایم را لرزشی دلپذیر فرا می گرفت و همچنان که باد هنگام گذشتن از جنگل های کهن درختان را به زمزمه ای مبهم و طولانی و امید دارد، اندیشه های آشفته و پریشان روحم را فرا می گرفتند، اما در آن هنگام که من خود خاموش بودم، دل دیوانه ام مینالید و رنج می برد.............................................ای عشق دیریست قلب مرا که پیش از این از آتش امید سوزان بود ترک گفته ای. ترک گفتی و به جای تو سردی نومیدی و غم را احساس کردم. در بهار زندگی، خاموشی خزانی را در دل خود حکمفرما دیدم. اما هنوز همچنان به یاد آن روزگاران هستم که تو به خانه ی دلم فرود آمدی. روزگاری که در آن نوجوان ساده دل صحنه ی غم انگیز جهان را از نزدیک می نگرد و در خوش بینی لحظات شیرین عمر، آن را گوشه ای از بهشت می پندارد، دل در برش از امیدها و هوس های نورسیده می تپد. او که به حقیقت جز طعمه ای نیست که برای درد و غم آفریده اند، چنان این زندگی را استقبال می کند که گویی به مجلس رقص یا تفریحگاهی می رود.اما من، ای عشق، همان وقت هم که برای نخستین بار در خانه ی دلم را کوفتی، پیر بودم، زیرا طوفان غم بنای زندگانیم را در هم ریخته بود. دیگر برای دیدگان من کاری جز گریستن باقی نبود.ای عشق، من تو را تا دیر باز نمیشناختم، اما می دانم که از اول برای اشک و غم آفریده شده بودم. پیش از دیدار تو، به همه ی لذات جهان بی اعتنا بودم.از لبخند ستارگان لذت نمی بردم. معنی خاموشی سپیده دم را نمی دانستم. از راز سر سبزی چمنها بی خبر بودم. وقتی که تو را شناختم همه چیز برایم عوض شد، زیرا عشق خانه ی دلم را معبد جمال کرد. دیگر صدای شهرت طلبی را که پیش از آن پیوسته در گوش دلم طنین افکن بود نشنیدم. زیرا کتاب و دفتر که روزگاری همه چیز من بودند، ناگهان در نظرم از ارزش افتادند.راستی چطور شد که عشق نخستین همه ی عشق ها را از دل من بیرون برد؟ چطور شد که اسیر اندیشه و رؤیائی پایان نا پذیر همه چیز را رها کردم تا شادی غم را احساس کنم؟گفتم: عقلم، گفت که:حیران منستگفتم: جانم، گفت که:قربان منستگفتم که: دلم، گفت که:آن دیوانه در سلسله ی زلف پریشان منست(عبید زاکانی)*دو چیز باید کم، ولی خوب باشد؛ کتاب و دوست.*یک دوست شاد شمعی است در محفل یاران.*اگر می خواهید دشمنتان را ناراحت کنید، سکوت کنید و او را تنها بگذارید.*به سرعت عذر خواهی کن و به کندی عصبانی شو.*بالشی نرم تر از وجدان پاک وجود ندارد.*احساساتی را که ابراز نمی کنی، افسار زندگی ات را به دست می گیرند.برام دعا کنین
الان نزدیک صبحه نتونستم بخوابم خیلی وقته خوابم قر و قاطی شده خیلی وقته به خودم نرسیدم انقدر سرم شلوغ بوده که حتی چند روزه تو آینه خودم و نگاه نکردم شاید بهم بخندید ولی آینه یکی از همدمهای تنهاییمه آخه من تو تنهاییام چند تا همزبون دارم اولیش خداست که قربونش برم اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم یکیش آینه که وقتی می زنه به سرم می گیرمش جلو م و باهاش حرف می زنم فقط بهش بدوبیراه می گم چون خیلی ازش عصبانیم یکیش دفترمه که تنها جسمه خارجیه که از دلم خبر داره .دردم اینه که برای دیگران بهترین سنگ صبور باشم و ولی نتونم درد دلم و به اونا بگم انقدر دلم باد کرده که نمی تونم نفس بکشم حس می کنم الانه که بترکم همیشه برای سبک کردنش دردامو به صورت قطره های گرم از چشمای خاموش می فرستمش روی گونه های سردم که شاید بشه یه کم از سنگینیشون کم کردراستی دلم برای گریه کردن خیلی تنگ شده با اینکه وقتی سرم شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر می کنم و لی اصلا دوست ندارم اینطوری بشه دوست دارم تو تنهاییهام اشک بریزم دوست دارم دست خدا رو تو تاریکی حس کنم و اشکام و پاک کنه منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلی براش درد دل کنم شاید باور نکنید ولی وقتی باهاش درد دل نمی کنم خودم و سبک نمی کم انگار یه چیزی تو راه گلومه بعدش باید برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم خدا جون نمی خوام دلت و بشکنم بدون تنها کسم تو دنیا تو بودی و هستی و خواهی بود ولی انقدر بزرگی که نمی تونم ببینمت خداجون یه خواهش ازت دارم یا من و ببر پیش خودت یا یه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم برای همیشه تو چشماش زل بزنم بغلش کنم نوازشش کنم اونم من و نوازش کنه خدا جون انقدر دوست دارم به اندازه بزرگیت که قا بل درک نیست هرکی اومد فکر کردم خودشه با اینکه با احتیاط نزدیک شدم ولی اون بی احتیاط و با سرعت رد شد هر کدومشون یه تیکه از من و کندن و پس نداده رفتن نمی خوام خدا دیگه تحمل ندارم تمومم کن.انقدر تنهام انقدر تنهام که نمی دونم چقدر. همدمم شده خدا، تاریکی، گونه های خیس و دستای خالی
شب زنده داری ( )
شبی از شدت درد و غم یار دل آزارینشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری صفای عالم مستی غمم را برده از یادمصفایی را که من هرگز نمی دیدم به هوشیاریمن و سوته دلان هر شب در اینجا گرد هم آییمهمه شب زنده داریها، همه مشتاق بیداریغم از اندازه افزون و تنم رنجور بیمارینشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری می ناب از کف ساقی شفای نوشدارو رادل دیوونه من را که زخمی خورده بود کاریبه جامی آنچنان از خود شوم بی خود که در مستیحراج مُلک عالم را ببخش اندوه دیناری نه در درماندگی و نه بر بالین پرستارینشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری
عشق ( )
عشق یعنى لرزش هر قلب سنگمى شود با عشق،هر سنگى قشنگ در طبیعت هرکس یارى گرفتاز براى خویش دلدارى گرفت دلبر من آسمـانى آبـى استچهرهْ انســانیش مـهتابى است جمله رفتارش بسى باشد متینميگذارد پـاخـرامان بر زمـین دلبر مـن عاشق ذات خـداستزیـنت وزیـور برایـش بـى بهاست جــلوهْ آیــین یــارم ذاتـي استدلبر من ساده وخوش طینت است یار من همچون پرستو با صفاستعـاشق زیـباى دنیـاى ماست دلبر من عاشق شعر است وشوردلـبر مــن در دلش دارد سـرور هر کسى گر این چنین دلبر گزیدبــهره از دنـیا وعـقبایش بـدید هرکه خواهـد بهر یارش شدعزیزباید او داد خوب را از بد تمیز زینت آگـه به علم ودانش استزینت او کى به رخت وپوشش است عشق یعنى حس گـرمى در وجـودبــاوجـودعشـق سـرمایى نـبـود
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند! انگشتای بغض گلوش رو فشار میداد دوست داشت گریه کنه ولی نمی تونست وقتیکه صدای غم زده اش را شنیدم دلم آتیش گرفت صداش می لرزید ... و من فقط سکوت کردم میدونم سخته مرگ یه ستاره را دیدن امشب آسمون دل اون یه ستاره کم داره دعا میکنم که همیشه آسمون دلت پر ستاره باشه و غروب به دلت راه پیدا نکنه
سلام مسافر گلم ... ( )
خوبی ؟ دلم برات تنگ شده ، بهونه می گیره ، گفتم بهت نامه بدم شاید حرفاشُ که زد آروم بگیره ؛ البته فکر کنم واسم دعا کردیا ! خدا که همیشه بهم لطف داره این دفعه هم بهم صبر عجیبی داده ، خدا ِ و بزرگیش ؛ دوریتُ وقتی خدا می خواد ، میشه تحمل کرد ... خورشیدکم ؛ شاید مدت زیادی نباشه که رفتی سفر امّا واسه من قدر یه عمر گذشته ...وقتی بودیا ، پشت ابر بودی امّا ابرا هم نمی تونستن زیاد جلوی گرماتُ بگیرن که به من نرسه ، کم بود ولی می رسید ، حست می کردم ؛ امروز که مسافری هر چی ابر سیاهِ ، صبح تا شب تو آسمون دلم نشسته ، همش بارونه و بارون ... نشستم ، عکستُ کشیدم ، گذاشتم رو دیواراتاقم تا وقتی نیستی بتونم نبودتُ تحمل کنم تا برگردی ؛نقاشیم خوب نیستش ، از اوّلم نبود ، ببخشید نتونستم قشنگیاتُ خوب بکشم ؛ جای چشات هیچی نکشیدم ، مثلا ً دو تا ابرو کشیدم ! زیر ابروها نوشتم : این جا جای قشنگ ترین چشای دنیاس ؛ می دونی واسه چی ؟ ترسیدم ، دیدم نمی تونم ، هر جوریم بکشم مثل چشای خودت نمی شه ، چشات انقدر قشنگ که فقط خود خدا می تونه اینجوری بکشه ... وقتی به عکست نگاه می کنم انگار یه دفعه جون می گیره دیگه عکسی جلوی چشام نمی بینم ، خود خودتی ، راستش اون موقع اصلا ً چشام نمی بینه ، فکر کنم تمام سلولای مغزم جمع میشن جایی که تو رو دارم به یاد میارم ، جمع میشن تا بتونن همون جوری که هستی بیارنت تو ذهنم ... مسافر گلم ؛ این چند روزی که نیستی بیشتر از همیشه تو فکرمی ... پیش خودت گفتی : می رم سفر ، بر می گردم ، فراموشم می کنه ؛ نمی دونستی که رفتنت همانا وعاشق تر شدنم همانا ... راستی می خوام ازت سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بیشتر میشه ؛ مگه نمی گن بی نهایت ، بینهایتِ ؟ هر چی بهش اضافه کنی فرقی نمی کنه ! پس چرا این عشق بی نهایت هر روز بیشتر میشه ؟ فکر که می کنم ، می بینم خدا خیلی دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ می دونی ؟ عشق به آدم عزّت می ده ، احساس بزرگی میده ؛ حالا اگه عاشق تو بشی که دیگه ... گلم ؛ مسافری ؛ سرتُ بیشتر از این درد نمی یارم ، استراحت کن ، مراقب چشای قشنگتم باش ...
و خداوند عشق را آفرید.............. ( )
و خداوند عشق را آفرید. تو زندگی آدما،خیلی چیزها است و خیلی چیزها نیست.معمولاَ هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه.بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه،بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه،و خلاصه هر کس به یه نحوی دعای خودشو به گوش خدا می رسونه.اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم؟ پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره.با خود خدا،حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه است. خدا همه جا هست و همه حرفا رو می شنوه،ولی ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم.یه جای خلوت و دور از مزاحم،یه جایی که هیچ کس به اون جا سرک نکشه،مثل دل.دل کوچیک ما آدما،یه جای دور از دسترس بقیه است.دلتون رو یه معبد کنید.این معبد باید یه معبد خصوصی باشه.روی سر درش هم بنویسد:ورود افراو متفرقه ممنوع.این ملک خصوصی است.بلهملک خصوصی خداست.کسی حق نداره واردش بشه.اون جا می تونید یه زندگی فراهم کنید.با تماموسایلش.اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرو ودزدیدوخدا همین جوری در قلب شما ساکن نمی شهشاید باهاتون تا اون سر دنیا هم بیاد و ترکتون نکنه.ولی باید دل و زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.اونو باید با دستای خودتون لمس کنید باید بگیریدش و بیارید به دلتون.باید بدونید که دزدی خدا فرق می کنه با دزدی های دیگه.میدونید چه جوری؟این دزذی احتیاج به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گازانبر و شاه کلید نداره.دزدی خدا خیلی حساس تر ولی راحت تره.کافیه روح خودتون رو صیقل بدید و پاکش کنید.باید سبک پرواز کنید.بعد که صفا داده شدید با عشق و باز هم با عشق یک جهش زیبا،و بعد هم رو به بی نهایت.وقتی به بی نهایت رسیدید،به خدا بگید که قصد دزدیدن دلش رو دارید.بگین صادقانه ازش می خواهید که مال خودتون بشه.بگید خدایا،دستهام،پاهام،تمام جسم و جونم رو گذاشتم واومدم برای دزدی خودتو.اون وقت خدا می گه"درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو دزدی به کجا می بری؟خونه من اون پایین، پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی؟گناه کنی و منو نادیده بگیری؟یاروبرویتو باشم وتو باز خواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی.بلایی که همیشه خودت به وجود میاری نه من.کارت رو بکنی،خودت رو لکه دار بکنی وبعد بگی خدایا چرا این جوری شد؟چرا این جوری خواستی؟حالا که به این درجه نابودی و بیچارگی رسیدم.خودت باید درستش کنی؟آیا اون پایین،باید باید کنارت باشم؟کنارت باشم و منو مجرو و شریک گناه خودت بدونی؟بگی اگه گناه کردم،تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟بعد تو میگی نه من برای تو یه جای خوب و موندنی رو برای تو فراهم دیدم.تو باید تو قلب من باشی و بمونی.قلب من اون پایین بی صبرانه،چشم انتظار توست"تمام لوازم و اسباب زندگی ابدیتو رو هم تهیه کردم.عشق و عشق و عشق،صداقت،معرفت،ایثار و جوانمردی. اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهت میده.ولی تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمین میاندازه تا بفهمه آیا شما رفیق و بنده وفادارشهستین یا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاک رفته و قصد داره پاک برگرده.هر بار که زمین خوردید، بازهم بلند می شید و به راهتون ادامه می دید.خدا هم به شما کمک میکنه،چون لذت می بره از دزد وفادار خودش.حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟عشق راهیه برای رسیدن به حق،که خود اوست،چه عشقی کامل تز از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟
روزهای تنهايیتا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی . اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه . اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری . اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات . به همین سادگی ...حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه
هیچکس ( )
من...من همانم که در طلب یک نگاه گذرا ازتو سکوت کردمهمان که وقتی به چشمانش زل زدی ارتعاش صدا نا خود آگاه در گلویش خشک شدهمان که با یک انگشت بر لبانش به سکوت در کنارت دعوت شدهمان که کوهی از آتش فشان بود و تنها در که کنار تو خاموش شدهمان که برق نگاهت آرام آرام او را به صلح دعوت کردهمان که همچون قطره ای دائمی بر سنگ دلش چکیدی و چکیدی و با هیچ گفتنت بر دلش روسوخ کردیهمان که به تو اخم کرد و تو خندیدی و با تاٌیید نگاهت او رام کردیمن...؟؟!زمانی که با گرمی دستانت به من آموختی که من را باید کشت و اکنون با تکیه بر دیواره پشتم که میدانم خراب نشدنیست من را کشتی و اکنون .........ما شدیم و با هم به عشق خندیدیم و نگاهمان را بر دروغ بستیم و بر تمنای وجودمان چیره گشتیم تا ما باقی بمانیم.اکنون نیز من در کنارت بی نیازم به تمنا و گدایی محبتی که سالها در آدم ها می جستم اما آن را در نگاه خندانت یافتم.هیچکس---------------
....كه تو در دلم نشستي ( )
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستيكه هنوزمن نبودم كه تودردلم نشستي تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتددگران روند وآيند وتو همچنان كه هستي چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكنتو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي نظري به دوستان كن كه هزاران بار از آن به كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي دل دردمند مارا كه اسير توست يارابه وصال مرهمي نه چوبه انتظار خستي نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا تو كه قلب دوستان ره به مفارقت شكستي برو اي فقيه دانا به خداي بخش ماراتو و زهد و پارسايي،من و عاشقي و مستي دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاريكه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي چو زمام بخت ودولت نه به دست جهد باشدچه كنند اگر زبوني نكنند وزير دستي گله از فراق ياران و جفاي روزگاراننه طريق توست سعدي كم خويش گيرو رستي *******
هیچ گاه از این نمی ترسم که مرا بشناسی و دوست نداشته باشی همواره این که نشناخته دوستم بداری می ترساندَم ...همیشه از این که چون خورشید پشت ابربودی و روشنایی عشقم ازاندک نور تو بوده خشنود بودم ، چشمانت را در چشمان خود نمی دیدم امّا زمین تیره و تار در مقابل چشمانت آینه بود و همواره انعکاس زیبایی آن ها را می نگریستم...تو خورشید بودی و من آفتابگردان چشمان تو؛ تو نتوانستی از میان این همه آفتابگردان مرا بشناسی ، تو همه را از یک دریچه نگریستی ، آنان را که بود و نبودت برایشان تفاوتی نمی کرد و با هر سوسویی می گشتند با من یکی دانستی با منی که فقط با دیدن روی تو سر از خاک بر می داشتم ...تو آن عقابی بودی که روزگاری بر فراز این کوه پر زدی ، تو مرا دیوانه ی صدای بال هایت کردی ، لحظه ای از کویم گذر کردی و باز هم ره به سوی آسمان بردی ؛ با آمدنت بهاری بودم و با رفتنت خزانی ، هیچ گاه بهار من دقایقی بیش طول نکشید ، رفتی امّا صدای بال هایت در گوشم پیچید...تو محبوبه ی شب بودی و من بلبل باغ همسایه ؛ شبی که برای اوّلین بار عطر تو خواب را از سرم می پراند ، صدای خود را در شب رها کردم ، سپیده که زد صدایی برایم نمانده بود ، همه ی گل ها مرا بیگانه می نگریستند ، آن ها نمی دانستند که بی تو نایی در حنجره ندارم ... کاش ! ای کاش می توانستی؛ می توانستی تنها لحظه ای ، جای من باشی ...
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!
و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....
قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست...... سلام.....۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دوی.....نگاه میکنی و......
زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره آسمون قلب شی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اون و داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....وو یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه : وقتی گفتم عاشقتم معنای عشق رو نمی فهمیدم کو ر بودم....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......
..: آخرين ارسال ها :..
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by aliamini200.Blogfa.com This Template Designed By Ali Kouroshfar and 2Temp For Blogfa www.TakTemp.com - www.2Temp.com - www.Bia2funny.ir - www.iroom.ir